ذبيح الله صفا
1099
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
فرياد ز عاشقان برآيد * شور و شَغَب از جهان برآيد آن فتنه شود به چشم سرمست * وين بسته بتار زلف چون شست آن پاره كند ز غم گريبان * وين در فگند بپاى دامان آن در دل شب نهان بزارد * وين وقت سحر فغان برآرد تا گنج نهان شود هويدا * در هيكل و صورت هيولا از درج كرم بصنع باهر * يك درّ لطيف كرد ظاهر پس عقل نخست كرد نامش * بخشيد ز وصفْ مستدامش از معرفت قديم سيراب * ز ادراك وجود خود جهانتاب اين آب چو شد ز تاب روشن * و آن تاب ز عكس آب روشن ز آن آتش عشق شد جهانسوز * زين گوهر حسن عالم افروز ز آن گوهر حسن تازهتر شد * زين آتش مهر شعلهور شد زين هردو لطيف چون خبر يافت * امكان وجود خويش دريافت دانست كه حادثست ذاتش * قايم نبود به دو صفاتش سر تا قدمش كه بُد نيازى * ز انديشه فتاد در گدازى كآنرا كه به غير خود نيازست * گر بَدْرِ مُنير در گدازست اندُه شد ازين گداز حاصل * در پهلوى عشق كرد منزل چون اين سه برادر حقيقى * باهم بوثاق در رفيقى خوردند زُلال زندگانى * از مشرب عذب كامرانى مانند خضر شدند سيراب * از چشمهء زندگى بجُلّاب چون حسن به حال خود نظر كرد * وز خود بجمال خود نظر كرد خود را همه عزّت و بها ديد * مُستَغْرَقِ نور كبريا ديد جانش ز نشاط شد طربناك * زد نوبت خرّمى بر افلاك چون لمعهء برق در غمامى * كرد از سر ناز ابتسامى